راحت نیستم



من اینجا راحت نیستم

اهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

هههههههههههههههههههههههههههه


رهــــــــا פـــֿــــانـــــوҐ ۱ خوشم اومد :)
kimia ...
چرا؟؟؟؟ 
kimia ...
اره ولس دیگه وبمون حذف شده من دوتا وب داشتم دوتاشم حذف شده
سیبیل مغرور
منم همینطور کاش درست شه
Ane sherly
"دل کوچکم دستش را آرام به دیوار میگیرد و به روبرو اما نگاه نمی‌کند!
سنگ کوچکی به پایش گیر میکند... قل میخورد قل میخورد و قل میخورد... می افتد توی جوی آب باریک...
نگاه خسته اش را به سنگ میدوزد و آه میکشد... صدای سقوط سنگ در وجودش می‌پیچد و چیزی درونش میسوزد دوباره...
خودش را روی دیوار ترک خورده ی روبرو میبیند انگار... دستش را روی زخم میفشارد... اولین سقوط او کی بود؟!! اولین نبودن هیچکسها کی بود؟!! توی کوچه پس کوچه های سیاه ذهنش هیچ چیز معلوم نیست... انگار همه از سوزش و دردهای مدامش خاکستر شده اند... آتشی به پا کرده اند که دودش نه به چشم کسی رفته نه صدای سوختنش حواس کسی را جمع که نه! پرت او کرده...
نگاهش را دوباره به سنگفرش کهنه و فرسوده پیاده رو میدهد و یک چکه زخم به خورد سنگهای ریز زیر پاهایش میرود... به کجا میرود نمی داند... امامیداند که باید رفت... باید از اینجا راهی یک بینهایت نامعلوم شد و در آن حل هم... که دیگر برگشتی نباشد... دیگر حتی نیم نگاهی به پشت سر نباشد... و آمیخته شدن با یک جنون حتما بهتر از ماندن با مترسک های پوشالی با نگاه های سرد و مغزهای پوچ خواهد بود...
صدای جغدهای بیدار از آن دور ها در هوا جریان می یابد... کم کم نزدیکتر می آید و روی شانه های باریک و خسته اش سنگینی میکند...
جغدها اما از همه ی موجودات غمگینترند... آنچه او در خواب می دید آنان در سیاهی شب میدیدند و درمی یافتند که شب چه رازهای مگویی را در استینهای بلند و تاریکش پنهان کرده...
به گمانم انسان در شب متولد شد... شبی که آبستن روح های خفته و زخمی ست... که گویی در وجود انسان زیرکانه رخنه کرده و ناله های غمگینشان تارو پودش را سفر میکند و آرام آرام گوشه ای از قلبش را تسخیر میکنند...
و اینگونه ست که انسان درشب گم شد
درشب سفر کرد
ودرشب کوچ کرد ونماند
تا شاید جایی دیگر روی این مکعب معلق(که آن هم آنقدر به در و دیوار کهکشان خورده و (شاید سهوا )بی گناهان را ازدرخت آویزان و شکارچیان را بر درخت نشانده که دیگر گوشه ای برایش نمانده)بشود رفت و در زاویه ای نشست و دیگر برنگشت... نه ندارد...هرجا بنشینی باز آخر کار قل میخوری و گذرت به جاهایی که نباید خواهد افتاد... نه گریزی ست نه گزیری که بشود"نا"یش را از سرش کند...
تا چاره ای باشد... که نیست!!
حتمااین بی زاویه گی، ریشه ی این نبودن تا ابدها را سوزانده است... حتما... "
Ane sherly
"دل کوچکم دستش را آرام به دیوار میگیرد و به روبرو اما نگاه نمی‌کند!
سنگ کوچکی به پایش گیر میکند... قل میخورد قل میخورد و قل میخورد... می افتد توی جوی آب باریک...
نگاه خسته اش را به سنگ میدوزد و آه میکشد... صدای سقوط سنگ در وجودش می‌پیچد و چیزی درونش میسوزد دوباره...
خودش را روی دیوار ترک خورده ی روبرو میبیند انگار... دستش را روی زخم میفشارد... اولین سقوط او کی بود؟!! اولین نبودن هیچکسها کی بود؟!! توی کوچه پس کوچه های سیاه ذهنش هیچ چیز معلوم نیست... انگار همه از سوزش و دردهای مدامش خاکستر شده اند... آتشی به پا کرده اند که دودش نه به چشم کسی رفته نه صدای سوختنش حواس کسی را جمع که نه! پرت او کرده...
نگاهش را دوباره به سنگفرش کهنه و فرسوده پیاده رو میدهد و یک چکه زخم به خورد سنگهای ریز زیر پاهایش میرود... به کجا میرود نمی داند... امامیداند که باید رفت... باید از اینجا راهی یک بینهایت نامعلوم شد و در آن حل هم... که دیگر برگشتی نباشد... دیگر حتی نیم نگاهی به پشت سر نباشد... و آمیخته شدن با یک جنون حتما بهتر از ماندن با مترسک های پوشالی با نگاه های سرد و مغزهای پوچ خواهد بود...
صدای جغدهای بیدار از آن دور ها در هوا جریان می یابد... کم کم نزدیکتر می آید و روی شانه های باریک و خسته اش سنگینی میکند...
جغدها اما از همه ی موجودات غمگینترند... آنچه او در خواب می دید آنان در سیاهی شب میدیدند و درمی یافتند که شب چه رازهای مگویی را در استینهای بلند و تاریکش پنهان کرده...
به گمانم انسان در شب متولد شد... شبی که آبستن روح های خفته و زخمی ست... که گویی در وجود انسان زیرکانه رخنه کرده و ناله های غمگینشان تارو پودش را سفر میکند و آرام آرام گوشه ای از قلبش را تسخیر میکنند...
و اینگونه ست که انسان درشب گم شد
درشب سفر کرد
ودرشب کوچ کرد ونماند
تا شاید جایی دیگر روی این مکعب معلق(که آن هم آنقدر به در و دیوار کهکشان خورده و (شاید سهوا )بی گناهان را ازدرخت آویزان و شکارچیان را بر درخت نشانده که دیگر گوشه ای برایش نمانده)بشود رفت و در زاویه ای نشست و دیگر برنگشت... نه ندارد...هرجا بنشینی باز آخر کار قل میخوری و گذرت به جاهایی که نباید خواهد افتاد... نه گریزی ست نه گزیری که بشود"نا"یش را از سرش کند...
تا چاره ای باشد... که نیست!!
حتمااین بی زاویه گی، ریشه ی این نبودن تا ابدها را سوزانده است... حتما... "
Ane sherly
خدایا….
دریافته ام کسی که می گوید ” برایم دعا کن …”
از روی عادت نمی گوید….!
کم آورده است….
دخل و خرجش دیگر باهم نمی خواند…
صبرش تمام شده است ….
ولی دردهایش هنوز باقی مانده است….!!!
مهربانم..!!
کاش می دانستی چقدر دردناک است ،شنیدن جمله :
“برایم دعا کن...”
مانند شنیدن آخرین درخواست اعدامی ……!!
که هنوز به معجزه ایمان دارد….
.
پس تو ای دوست …ای همراهِ شب های تنهایی برایم دعا کن…
آقا رضا
چرااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟
سیبیل مغرور
رها جونم آپ نمیکنی؟!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
گـاهـی انـقـد حـالِ دلـتـ خـرابـه ... ◣

◥ کـه بـه خـود خـــــــــــــــدا هـم مـیـگـی

+ تـو رو خـدا +


·٠•●✿ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ✿●•٠·˙


چ حسه خوبیه…��
نه؟؟⁉️⁉️
منتظر pm کسی نیستی❌
نه منتظر sms��
نه زنگ��
بی خاص بودنم عالمی داره ها…��
دلت جایی گیر نیست�� واسه کسی مهم نیستی��
چشم انتظار این نیستی ک بهت شب بخیر بگه تا خوابت ببره…����
خاص داشتن تا یه زمانی خوبه✔️
بعد…��
همش میشه دلتنگی��
دلهره و استرس����
ترس از دوس داشتنو دوس داشته نشدن❤️��
زندگیت میشه یه چارچوب…��
هر رفتارش واست یه مشغله فکری میشه��
اما …☝️
تو تنهایی من چیزی هس که تو عاشقانه های تو نیست��✔️
تنهایی به من اجازه میده فکرم آروم باشه��
بهم یاد میده تمرین کنم بی کسیو��
سروکله زدن با مشکلاتو…یک تنه��
وقتی کسی نیس بهش تکیه کنم دیگه نگران ����این نیستم که مبادا یه روزی پشتمو خالی کنه
نگران این نیستم ک هر لحظه بخوام بودنشو با یکی دیگه تصور کنم
آره..��
.من تنهام��
خاص ندارم��
خاصم نیستم��
ولی زندگیم آرومه…��
خودمم و خودم��
این زندگیه منه��
بی خاص بودن ینی زندگی….��
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان